تبليغاتX
خسی در میقات
خانهایمیلآرشیوRss
Search

انتقاد شما ؟؟!!؟؟ 

تاریخ نگارش: شنبه هفتم مهر 1386 0:7

 

                       

با درودی دیگر بار به شما دوستان عزیز و ارجمندم

 

از تمام شما دوستان عزیزم بابت لطفی که به من دارید همواره سپاسگذارم

 

یکی از عادت هایی که من دارم و نمی دانم درست است یا خیر این هست که مدتی که از

 

آشنایی من با شخصی می گذرد دوست دارم بدانم که من در نظر آن شخص چگونه هستم

 

و خوشحال و خرسند می شوم که آن دوست اگر انتقادی از من دارد ابراز کند تا اگر کاستی

 

دارم بتوانم آن را هموار کنم

 

از دیدگاه من این کار سودمند خواهد بود چون هم خودم را از دیدگاه دوستی دیگر محک می

 

زنم و رفتار های خوب را ارتقا و رفتار های نا درست خودم را کمی تغییر بدهم.

 

مدتی هست که افرادی به وبلاگ می آیند و گاهی وبلاگ را هک می کنند و من هم تا جایی که

 

در توانم باشد از این کار جلو گیری می کنم و حتی برخی افراد دیگر در قسمت نظرات فحاشی

 

می کردند و به نظر دهندگان هم همین گونه و من قسمت بیان دیدگاه ها را فیلتر کردم تا این

 

دوستان با ادبیات نا زیبای خود مزاحمتی برای دیگران ایجاد نکنند.

 

راستش من هم نمی دانم که این افراد چرا اینگونه رفتار می کنند و من چه دشمنی با این

 

عزیزان دارم حتی از آن افراد هم دعوت می کنم که با ادبیات عاری از الفاظ رکیک و زشت

 

از من انتقاد کنند و من هم از انتقاد آنها استقبال می کنم

 

حتی گاهی این افراد پا را فراتر گذاشته و وبلاگ قبلی مرا با نام  "کلبه ای برای همه" که هک

 

 کردند به سایت دیگری  پیوند داده اند که سایتی است بسیار زشت و عکس های بسیار زشت

 

 که من واقع ابراز تاسف می کنم که هدف من چه بوده و هدف این افراد چیست. خوشبختانه

 

شنیدم که آن سایت هم فیلتر شده

 

باری ، بسیاری از دوستان هستند که همواره لطف می کنند و بازدیدی از وبلاگ می کنند و

 

 دیدگاه خود را بیان نمی دارند و من از تمامی شما دوستان درخواست می کنم که با ورود به

 

 قسمت بیان دیدگاه ها از من به انتقاد بپردازید.

 

از دوستانی که هنوز خاطرات دبستان مرا هنوز مطالعه نکرده اند دعوت می کنم که به قسمت

 

 آرشیو وبلاگ مراجعه و وارد هفته نخست مهر ماه شوند.

 

منتظر انتقادات شما دوستان عزیز هستم

 

 

شاد و موفق سربلند باشید

 

ایران سربلند ، ایرانی سرفراز و پرچم سه رنگ زیبای ایران همیشه در احتزاز باد

 

روز و روزگار خوش

 

خواستم قسمت بیان دیدگاه ها را از فیلتر در آورم اما ترسیدم که افرادی با الفاظی رکیک به

 

توهین و فحاشی روی آورند که در شان هیچ فردی نیست و ناچارم که بیان دیدگاه ها را فیلتر

 

کنم اما تمام انتقاد ها را تایید می کنم تا قابل مشاهده برای دیگر دوستان هم باشد اما دیدگاه هایی

 

 را که از الفاظ و واژه ها و ادبیاتی زشت داشته باشند را حذف می کنم و دیگر انتقاد ها قابل

 

مشاهده برای تمامی دوستان

 

نگارش شده توسط آرمین | پیوند ثابت |

خاطرات اول مهر 

تاریخ نگارش: سه شنبه سوم مهر 1386 3:41

 

با درود به شما دوستان عزیز و ارجمندم

 

کامران عزیز یکی از خواننده های وبلاگ که همواره به من لطف بسیاری دارد از من خواسته

 

بود که خاطره روز اول مهر اولین سال تحصیلی خودم را بنویسم و من هم اطاعت امر کردم.

 

من قبل از اینکه وارد دوره ابتدایی بشوم به مهد کودک می رفتم و یک مربی داشتیم که چقدر

 

بانوی دوست داشتنی بود و بسیار برای ما زحمت می کشید که ما به او خاله زری می گفتیم و

 

 دوران آمادگی را هم در همان مهد کودک که آشیانه کودک نام داشت گذراندم و خاله زری و

 

مربی آمادگی که به او راشین جون می گفتیم ما را با حال و هوای دبستان آشنا کرده بودند و

 

علاوه بر این ها خواهر بزرگترم با من حروف الفبا را کار می کرد و در سن آمادگی می

 

توانستم واژه ها سر هم کنم و پدرم که به خانه می آمد ابتدا روزنامه ها را از دستش می گرفتم

 

و تیتر های آسان را می خواندم و تیتر های مشکل را هم می خواندم که گاهی پدرم نمی

 

توانست جلوی خنده اش را بگیرد و من می فهمیدم که بد تلفظ کردم.

 

هنوز هم همان مهد کودک هست و مدیریتش هم تغییر نکرده و هنوز خانم فردوسی مدیرش

 

هست. یادم هست چون در خردسالی کمی تپل و سفید بودم خانم فردوسی به من می گفت پسره

 

ترکمن صحرا ، و هنوز گاهی از جلوی مهد کودکم می گذرم توقفی می کنم و گاهی هم وارد

 

حیاطش می شوم نسبت به آن زمان خیلی لوکس تر شده و خاله زری هم هنوز اونجاست و

 

خیلی برام جالبه که خاله زری بعد از گذشت این همه سال هنوز من را می شناسد ولی در

 

چهره اش گذشت زمان را می توان به خوبی حس کرد. یادم هست خاله زری را خیلی دوست

 

داشتم و یادم هست در آن زمان که خواستگار داشت من بسیار ناراحت شدم.

 

جالبه ، مربی خواهر اول و دومم هم خاله زری بوده و همینطور مربی دوتا از دختر خاله هام

 

و از ابتدا تا الان هم خانم فردوسی مدیر مهد هست و آن ها از خانواده ما آگاهی بسیاری داشتند

 

و همینطور هم ما از آن ها و شاید اینکه هنوز خانم فردوسی و خاله زری من را می شناسند

 

شاید دلیلش این باشد

 

 

 

امروز کلاس اولی ها روز سی و یک شهریور به دبستان می روند اما آن موقع ما هم همان

 

اول مهر به دبستان می رفتیم . شب قبل زود خوابیدم و پدرم هم مرا زود تر از خواب بیدار

 

کرد و بعد از خوردن صبحانه من و خواهرم و مادر و پدرم سوار اتومبیل شدیم پدرم ابتدا

 

خواهرم را مدرسه گذاشت و مادرم در آن هنگام به پدرم گفت که کارش دیر شده است و ابتدا

 

او را برساند در اتومبیل مرتب از پدرم درمورد دبستان می پرسیدم و پدرم هم می گفت اگر

 

کمی صبر کنی چند دقیقه دیگر خودت می بینی . یادم هست تمام کتاب ها را داخل کیفم گذاشته

 

بودم در حال و هوای خودم بودم دیدم پدرم توقف کرد و در سمت مرا باز کرد و گفت این هم

 

دبستان که هی از من درموردش می پرسیدی . من هم با حالتی متعجب پیاده شدم و با پدرم به

 

مدرسه رفتیم. یادم هست مدیری داشتیم به نام آقای پیوندی که مردی چهار شانه بود با سبیلی

 

تابیده که حتی هنوز هم به آن دوران فکر می کنم از او می ترسم و آقای پیوندی هم با پدرم

 

احوالپرسی کردند در این هنگام بلند گوی مدرسه شروع به کار کرد و گفت " کلاس خانم

 

لقمانی .... " چند نفری را نام برد وبعد هم اسم مرا. آقای پیوندی به من گفت شما سر کلاس

 

برو . کلاست هم آنجاست من با پدرت کاری دارم من هم تنها به سمت کلاس رفتم ولی در دلم

 

دلهره عجیبی داشتم دیدم خانمی با لبخند آمد و بر صورتم بوسه ای زد و یک گل به من تقدیم

 

کرد به در کلاس که رسیدم خانم جا افتاده ای را دیدم که با لبخند مرا به کلاس راهنمایی کرد،

 

تو دلم با خودم گفتم مدرسه جای بدی هم نیست ولی پایم که به کلاس رسید نظرم عوض شد .

 

دیدم پسری یک گوشه نشسته و با چه وضعی گریه می کند و مادرش هم در کنار او نشسته

 

است که هنوز هم هرچه فکر می کنم مادرش چگونه در آن نیمکت کوچک جا شده بوده ذهنم

 

به جایی نمی رسد در حال تماشای آن پسر و مادر بودم که پدرم مرا صدا زد و به من گفت

 

مدرسه ات که تمام شد جایی نری، واستا من خودم ظهر می یام دنبالت من ادارم دیر شده رفتم.

 

من هم ماندم و خانم لقمانی آن روز فقط برای ما صحبت می کرد و از فردا شروع به تدریس

 

کرد و حرف های خانم لقمانی در من بسیار اثر کرده بود به گونه ای که هروقت از مدرسه به

 

خانه می آمدم شروع می کردم به مشق نوشتن و یادم هست که درس کوکب خانم با اینکه چهار

 

جمله بیشتر نبود اما برای نوشتن آن یک ساعت و نیم طول می کشید.

 

البته من تمام سال های تحصیلم آرام بودم و بدون دردسر و همیشه دبیران و مدیر مدرسه از

 

من تعریف و تمجید می کردند که نظر لطف همه آن ها هست.

 

امیدوارم که همه معلمان و دبیران و مربی های مهد و همه ی افرادی که به نوعی در پرورش

 

ما دخیل هستند دلی شاد و لبی پر از خنده داشته باشند و من به نوبه خودم دست همه آنها را می

 

بوسم

 

چندی قبل هم خانم لقمانی را در خیابان دیدم او هم مانند خاله زری گذشت روز ها در چهره

 

اش بخوبی دیده می شد حتی وقتی از من پرسید که الان چه کار می کنی و برای او گفتم

 

لبخندی زد و گفت پس چقدر پیر شدم و گفت که یاد آن روز ها بخیر

 

باری ، یاد آن روزها بخیر که کلاس اول می رفتم . یاد آن روزها بخیر که با آرش و جلال و

 

عارف در مهد کودک بازی می کردیم و سر به سر خاله زری می گذاشتیم و همیشه با هم از

 

کلاسای آمادگی زود می یومدیم بیرون تا سوار تاب و چرخ و فلک بشیم.

 

هنوز هم گاهی که از روبه روی مهد می گذرم مدتی درنگ می کنم و به حیاط آن نگاه می کنم

 

با خاطراتی بسیار در سینه ولی محیط مهد با آن زمان خیلی تغییر کرده و دیگه شبیه اون موقع

 

ها نیست هنوز هم بعد از گذشت سالیان عارف دوست زمان مهد کودکم را می بینم و یک بار

 

هم با هم به همان مهد کودک رفتیم و احوالی از خاله زری و خانم فردوسی پرسیدیم

 

البته از دوران مهد کودکم عکس هایی دارم و همینطور عکسی که هنوز من و عارف آن را

 

داریم و آن عکس زمانی بود که من و عارف با هم مقام اول مسابقه ماست خوری رو اوردیم

 

که صورتامون تو اون عکس سفید هست و داخل اون عکس خاله زری هم هست و دیگر

 

دوستان آن زمانم

 

یک عکس دسته جمعی هم از کلاس اول و دوم دبستانم دارم.

 

باری اول مهر برای همه ما خاطره هست و چه خاطرات شیرینی بودند

 

 

 

با سپاس از همراهی شما دوستان

 

روز و روزگار خوش

 

دوستان در روز های آتی مطلبی را پیرامون پروفسور بیرشک خواهم نوشت

 

نگارش شده توسط آرمین | پیوند ثابت |

سخن بزرگان

چارلی چاپرین : خوشبختی یعنی فاصله این بدبختی تا آن بد بختی

با تشکر از همه شما دوستان گرامی

درباره وبلاگ
بیایید به عنوان یک رسانه به وبلاگ نگاه کنیم با دیدگاه های هم آشنا شویم و به دیدگاه های همدیگر احترام بگذاریم و اگر انتقادی هست با ادبیاتی رسانه ای آن را عنوان کنیم تا فرهنگ انتقاد و تمجید را به درستی نهادینه کنیم.

وضعیت من در یاهو
جستجوگر گوگل
Search in all the world & web with Google Search

Copy Right - All Right Reseved

موسقی

امیدوارم که از این موسقی لذت برده باشید