تبليغاتX
خسی در میقات
خانهایمیلآرشیوRss
Search

خاطرات 

تاریخ نگارش: جمعه پنجم مرداد 1386 15:34

 

با درود به شما دوستان عزیز و ارجمندم

 

مسافرت که بودم دلم برای شما دوستان عزیزم بسیار تنگ شد  5 شنبه که برگشتم بعد از دوش

 

گرفتن به اینترنت آمدم و به وبلاگ شما دوستان سر زدم و بسیاری از دوستان از من خواستند که

 

مانند بعضی دیگر از دوستان خاطرات و ماجرا های سفرم را بنویسم و من هم اطاعت امر کردم.

 

ما جمعه هفته پیش به همراه 4 تا از دوستان صمیمیم که از 5 سالگی با هم دوستیم به سمت نور

 

حرکت کردیم و جای همه شما دوستان خالی و بسیار خوش گذشت صبح زود به نور رسیدیم و از

 

آن جا به ویلای دوستم در لاویج رفتیم . لاویج روستایی هست بسیار دیدنی که تا حالا جای به این

 

زیبایی در عمرم ندیدم اطراف روستا پر از جنگل بود و آب گرم هم داشت. ما صبح که از راه

 

رسیدیم اول به ویلای دوستم رفتیم و ویلا امکانات بسیار خوبی داشت. آنجا استراحت کردیم و

 

دوش گرفتیم و صبحانه خوردیم و کمی تلویزیون نگاه کردیم و 5 نفره یک ساعتی هم والیبال بازی

 

کردیم. ساعتای 11 بود که تصمیم گرفتیم به آب گرم برویم و راهی آنجا شدیم . متاسفانه مثل

 

همیشه به این مکان ها کم توجهی شده و امکانات جالبی فراهم نکرده بودند. اما وارد آب گرم شدیم

 

که بسیار هم داغ بود و پوست رو قرمز می کرد. چند لحظه ای در آن بودیم و بیرون آمدیم .

 

اطراف آب گرم رستوران بود و همان جا نهار را هم خوردیم. به ویلا برگشتیم و دو ساعتی

 

خوابیدیم . از خواب که بیدار شدیم . تصمیم گرفتیم که به دل جنگل برویم از این رو کیف های

 

کمری مان را بستیم و راهی شدیم در راه اهالی روستا به ما می گفتند که گاو های آنجا وحشی

 

هستند و خطر شاخ زدنشان هم بسیار بالاست و جنگل پر از خرس و خوک است. اما ما هم جوان

 

بودیم و گوشمان بدهکار این حرف ها نبود . راهی جنگل شدیم. می رفتیم و می خندیدیم و عکس

 

می گرفتیم و خوراکی می خوردیم تا غروب شد و هوا تاریک. گله از گاو ها پیدایشان یود و از

 

کنار ما که می گذشتند به طرف ما می آمدند و صدا های عجیبی در می آوردند که بسیار وحشتناک

 

بود در همان موقع به چشم خود چند خوک را دیدیم. تصمیم به بازگشت گرفتیم اما به هر طرف که

 

می رفتیم از جنگل بیرون نمی آمدیم. کاملا حدسمون درست بود. ما گم شده بودیم . برای نجات

 

جانمان آتشی را روشن کردیم و در کنار آن نشستیم . صدا های دلخراشی به گوش می رسید. تا

 

اینکه مردی را دیدیم که به سمت ما می آمد با اینکه هوا تاریک بود اما لبخند ملایمش به وضوح

 

دیده می شد. فرشته نجات ما رسیده بود. نزدیک ما آمد و سلام گرمی به ما کرد و کنار آتش مان

 

نشست و همراهش یک داس داشت . البته قسمت فلزی داس را به چوب بلندی وصل کرده بود که

 

وسیله دفاعیش هم بوده. با هم چای خوردیم و هم صحبت شدیم. می گفت که جنگل بان است و

 

وظیفه اش حفاظت از درختان است و چون دود در آسمان دیده خود را به سرعت به اینجا رسانده.

 

ما هم جریان را برایش تعریف کردیم. لبخندی به ما زد و گفت که بسیار شانس آوردیم چون اگر

 

صد متر دیگر به جلو می رفتیم اسیر خرس ها و یا پلنگ ها می شدیم. یک شغل دیگر هم داشت و

 

آن گاو داری بود. خاطرات زندگی پر از دردش را برایمان تعریف می کرد. می گفت که پسری

 

داشته 11 ساله که 160 سانتی متر بلندی قامت او بوده و وزنش هم 70 کیلو بوده و پسرش هم

 

مانند خودش عاشق جنگل بوده .  برادر جنگل بان شکارچی خرس هست. و یک روز پسرش می

 

خواسته به دل جنگل برود و پدرش به او گفت که با عمویت که شکارچی خرس هست برو. و آن

 

دو به دل جنگل رفتند . برادر جنگل بان برای استراحت درنگی می کند اما پسر جنگل بان از

 

عمویش اجازه می گیرد و به دل جنگل می رود و عمویش به او می گوید که تو جلو برو و من از

 

پشت هوایت را دارم. پس از مدتی که برادر جنگل بان استراحت می کرده می بیند که بوته ها

 

تکان می خورند. به هوای اینکه خرس هست تفنگش را بر می دارد و گلوله ای می زند وقتی می

 

بیند حرکتی نیست. می رود و می بیند که به اشتباه برادر زاده اش یعنی پسر جنگل بان را کشته

 

است. و اینکه دختری داشته که در 9 سالگی سرطان گرفته و او را به تهران برده و تمام داراییش

 

را برای معالجه او فروخته اما او فوت کرد. اینها را که می گفت اشک در چشمانش حلقه می زد و

 

گاهی بغض گلویش را می گرفت . اینقدر گرم صحبت او بودیم که فراموش کردیم چرا در دل

 

جنگل نشسته ایم . بلند شدیم و او به ما گفت که ما را تا روستا همراهی می کند. و با او دوباره هم

 

کلام شدیم. در تمام حرف هایش عشق و علاقه به ایران موج می زد و می گفت که جنگل را

 

گذشتگان به ما هدیه دادند و ما باید آن را بدون کم و کاست به آیندگان هدیه دهیم. و با او عکسی به

 

یادگار گرفتیم.

 

باری ، آن شب گذشت و به ویلا رسیدیم و شامی خوردیم و خوابیدیم. صبح به نور رفتیم و در

 

هتلی که امکانات بسیار مطلوبی داشت اقامت کردیم . ظهر تا شب را دریا رفتیم و در ساحل قدم

 

می زدیم و شب هم در شهر نور به گردش پرداختیم.

 

صبح روز بعد به چالوس رفتیم و نیم روزی را در آنجا گذراندیم و بعد به سمت کلاردشت حرکت

 

کردیم. وصف طبیعتش بسیار مشکل هست . بسیار سر سبز و رودخانه ای پر از آب . یکی از

 

دوستانم عضو هیئت فدراسیون کوهنوردی و سنگنوردی است. و در آنجا فدراسیون اتاق های

 

بسیار جالب و شیکی را برای کوهنوردان تدارک دیده بود که شب را در آنجا گذراندیم که عده ای

 

از کوهنوردان سوئیسی هم بودند . صبح روز بعد تا نزدیکای علم کوه رفتیم و در طبیعت به

 

گردش پرداختیم و همان روز به نوشهر رفتیم و اقامت کردیم و به ساحل دریا رفتیم و بعد از آب

 

تنی قایق سواری رفتیم و به یاد نوجوانی هایمان هم به شهر بازی رفتیم و بسیار خوش گذشت روز

 

بعد هم به بازار رفتیم و مشغول خرید سوغاتی شدیم و به سمت شهر و دیارمان حرکت کردیم.

 

این مختصری از سفر ما بود.

 

1. اما باز هم باید تاسف خورد چون بسیاری از مردم به دلیل نداشتن فرهنگ کامل و درست اقدام

 

به ریختن زباله در اطراف ساحل می کردند و دریا را آلوده می کردند.

 

2. چند ساعتی را هم در بابل ، شهر نارسیسا ی عزیز توقف داشتیم وشهر بسیار جالب و دوست

 

داشتنی هست.

 

جا داره در اینجا از تمامی مردم مهربون و خونگرم شمال کشورمون تشکر و قدردانی کنم که

 

دست همگی شان را می بوسم.

 

خواستم عکس جنگل بان عزیز را در وبلاگ بگذارم. اما نمی دانم که چطور عکسی رو از رایانه

 

می شه در وبلاگ گذاشت که اگر دوستی اطلاع داره . لطفا راهش رو برام بنویسه.

 

3. یکی از حرف های جنگل بان که برایم بسیار جالب بود این بود که می گفت من روزی 10 کیلو

 

گوشت می خورم و یک عالمه میوه و لبنیات هم می خورم ولی در عوض روزانه کیلومتر ها پیاده

 

روی می کنم که اگر شما روزی دو کیلو گوشت بخورید روز سوم در بیمارستان هستید. و با اینکه

 

53 سال از سنش می گذشت اما 37 ساله به نظر می رسید.

 

 

4.  در روز های آینده هم سفری به شهر زیبا و تاریخی همدان خواهم داشت

 

 

5. چون این مطلب حالت خاطره ای دارد. در وبلاگ گروهی ننوشتم تا جسارتی به دیگر دوستان

 

نباشد.

 

 

غم هایتان بر باد و شیرینی لبخندتان جاوید باد

 

 

با تشکر از همه شما دوستان عزیز و گرامی

 

 

ایران سربلند ، ایرانی سرفراز و پرچم زیبای سه رنگ ایران همیشه در احتزاز باد

 

نگارش شده توسط آرمین | پیوند ثابت |

سخن بزرگان

چارلی چاپرین : خوشبختی یعنی فاصله این بدبختی تا آن بد بختی

با تشکر از همه شما دوستان گرامی

درباره وبلاگ
بیایید به عنوان یک رسانه به وبلاگ نگاه کنیم با دیدگاه های هم آشنا شویم و به دیدگاه های همدیگر احترام بگذاریم و اگر انتقادی هست با ادبیاتی رسانه ای آن را عنوان کنیم تا فرهنگ انتقاد و تمجید را به درستی نهادینه کنیم.

وضعیت من در یاهو
جستجوگر گوگل
Search in all the world & web with Google Search

Copy Right - All Right Reseved

موسقی

امیدوارم که از این موسقی لذت برده باشید